تبليغاتX
سنگ نوشت

سنگ نوشت

عنصر ناراحت داریم و عنصر مریض!

وقتی فردی مجبور می شود بنا به دلایل مختلف چیزی غیر از آن چه هست باشد دچار شدیدترین تألمات روحی و روانی می شود، چرا که شخصیت او دچار نوعی تناقض و پارادوکس شده است.

افراد جامعه ایرانی عقاید، اندیشه ها و تفکرات گوناگونی دارند. «آزادی بیان» به نظر من خبرنگار مهمترین وسیله و بستر برای مطرح شدن این تفکرات گوناگون هستند.

هر انقلابی در مسیر خود، قبل و پس از پیروزی، ایدئولوژی خود را پیوسته تکامل می بخشد و این مهم دفعی نیست. بسیاری از مفاهیم در جریان همین تکامل انقلاب مطرح می شوند و تعریف می گردند.

شعار «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» آرمان انقلاب است. دو واژه و مفهوم «دوست» و «دشمن» نیز جزء ادبیات همه انقلاب ها هستند که در ایران کلید واژگان «خودی» و «غیرخودی» و «خواص» و «عوام» نیز به آن ها اضافه شده است.

شعار مبنایی انقلاب ما در خلأ عملی نمی شود بلکه روش، رویه و منش سیاسی می طلبد. نگرش ها و طرز تلقی های گوناگونی درباره چگونگی نیل به آن ها در کشور وجود دارد. اینجا نقطه آغاز مشاجرات و دعواهای سیاسی در کشور است، چرا که در وسط میدان و عمل باید برای تحقق آرمان ها و شعارها تصمیم گرفت و اتخاذ برنامه و روش نمود.

«قدرت» مفهوم بسیار اساسی دیگری است که نیل به آن در وجود غالب انسان ها وجود دارد. از آن جایی که از میان همین انسان ها افرادی به سلسله مراتب بالای سیاسی کشور می رسند می توان ادعا کرد «قدرت» خمیرمایه حکومت است.

«قدرت» اگر چه بواسطه خلط در فرهنگ ایرانی و  اسلامی و تعارفات ما معنایی مذموم دارد اما در تعریف علمی و جهان شمول خود به مفهوم «حوزه اختیار و توانایی بر انجام امور» به کار می رود. همه انسان ها دوست دارند به چنین «قدرت»ی دست یابند. در تکمله بحث باید گفت آنچه موجب ارزش گذاری «قدرت» می شود بستگی به روح حاکم بر آن دارد که در جوامع مختلف فرق می کند. ما در فرهنگ خود معتقد هستیم قدرت باید متضمن صداقت، شجاعت، حریت و خدمت بی منت به خلق به همراه حفظ کرامت آن ها باشد.

قدرت وقتی تنها هدفش کسب هر چه بیشتر منافع مادی و دنیوی همچون شهرت و ثروت می شود، صداقت و خدمت را به مسلخ می برد و بستر استحاله آن به دروغ، نیرنگ، فریب کاری، دغل، تظاهر، ریا و دون صفتی می شود، البته ظاهر جهت فریب حفظ می شود. پوسته ای از ارزش ها باقی می مانند ولی درون پوچ، پوک، فاسد و مستحیل می شود.

تا همین قسمت از نوشته بسیار واضح و شفاف است که دست یابی به استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی تفسیر یگانه و واحدی ندارد و وحی منزل نیست که نخست با حرف ما همانند یک فرمان الهی تکوین آنی یابد و دوم به موجب همین حکم مفسران آن انسان های خاص و مشخصی باشند. ما هم در کنه و ماهیت این مفاهیم و هم در طریق رسیدن به آن ها مشکلات، سؤالات و دغدغه های بی شمار داریم. معقتد هستم مفهومی همچون آزادی در کشور ما به هیچ نقطه مشخص و قابل تعریفی در اذهان دست نیافته است. تمام اندیشمندان انقلابی ما نیز حدود و مرزهای مبهم و یا حداقل غیراجرایی برای آزادی ذکر کرده اند که دست افراد مختلف را برای اعمال سلیقه شان باز گذاشته است.

استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی وقتی از پالونه و صافی قدرت به مفهوم نیرنگ، دروغ و تظاهر عبور می کند معنایی ضد خود پیدا می کند. مشکل آن جایی شدت می یابد که دست یافتگان به قدرت با دمیدن بر شیپور سعی می کنند صداهای غیر از خود را از بین ببرند تا چیزی شفاف نشود و تنها تفسیر و تأویل آن ها از ارزش ها و اصول انقلابی در جامعه شنیده شود که معلوم نیست چقدر درست هستند.

در چنین فضایی با رجوع به پاراگراف اول نوشتار معقتد هستم مردم دچار شدیدترین تناقضات روحی، روانی و رفتاری می شوند. آن ها مجبور هستند تا تنها به گونه خاصی بیندیشند تا مقبول حاکمیت دولتی قرار گیرند و مغضوب نشوند و این یعنی کانالیزه کردن اندیشیدن. عناصر اطلاعاتی کشور ما از مخالفین حکومت بعنوان عناصر ناراحت یاد می کنند ولی من به یک بیماری بسیار وحشتناک و ترسناک در جامعه ایرانی اعتقاد دارم که منجر به شیوع «عناصر مریض» در جامعه می شود که گستره آن می تواند به بزرگی تمام افراد ایران باشد. عناصر مریضی که با روح خسته مجبور هستند یا سکوت کنند یا اگر حرفی می زنند در چارچوب «قواعد دولتی» بگویند؛ دولتی که گاه کل نظام پنداشته می شود.

تاریخ نشان می دهد مردم این سرزمین چنین روحیه مریضی را برای بلند مدت ندارند و می توانند این بیماری را از خود دور کنند. باشد که این گونه باشد و جامعه زنده و پویایی داشته باشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 10:53  توسط   | 

سکوت

این خیلی خوبه که در زندگی روزمره همه چیز بر اساس حالات، روحیات و تصمیمات آنی یا غیر آنی ما رقم نمیخوره. اگر این جور بود زندگی افتضاح میشد. چون خیلی جاها اشتباه میکنیم. کمی سکوت یا اصلاً حرف نزدن در موقعی که نمیدونی دقیقاً چی میخوای بگی خیلی کمک میکنه تا بعداً پشیمون نشیم. این جوری حداقل اون فکر نادرست ما تسری پیدا نکرده و شرمنده نشده­ایم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 20:10  توسط   | 

پیشوایان خیر و نیکی

علم مونس است در بیمناکی و یار است در تنهایی و سلاح است بر ضد دشمنان و آرایشی است در میان دوستان. خدا به برکت علم، گروه هایی را برمی آورد و پیشوایان خیر و نیکی می گرداند و از روی علم و دانایی است که خدا اطاعت و پرستش می شود.    حضرت علی(ع)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 21:8  توسط   | 

تبلیغ یا ضد تبلیغ

حدود یک ماه میشه که روحانیون و مراجع از وضعیت حجاب در کشور اعلام نارضایتی می­کنند. در حاشیه این نارضایتی­ها یک نکته توجه من رو خیلی به خودش جلب کرده و اون بروز دیوار نوشته­هایی با شعار «مرگ بر بی­حجاب» در تعداد زیادی از خیابان­های تهرانه.

این شعارها دو تا فرضیه یا حدس رو به ذهن من متبادر کردند؛ اول این که این شعارها توسط برخی از افراد معترض به وضعیت حجاب در کشور روی دیوارها نوشته میشه، دوم این که این شعارها با توجه به مفاهیم و استانداردهای تبلیغات در جهان نوعی ضد تبلیغ محسوب میشه.

اما چند پیش فرض:

بر اساس مشاهدات شعارهای «مرگ بر بی حجاب» با خط دستنویس نه چندان زیبا و رنگ مشکی بر روی دیوارها نوشته شده­اند که بسیار به چشم می­آیند.

این شعارها از حیث ظاهر مثل رنگ و دست خط بسیار شبیه به هم هستند و گویا در پی القای یک بار روانی خاص هستند.

در پدیده ضد تبلیغ جهت تخریب یک مفهوم یا موضوع آن را به طور مستقیم تخریب نمی­کنند بلکه با نوعی تبلیغ پارادوکس نما آن را خدشه­دار می­کنند و در ذهن مخاطب نسبت به آن مفهوم موضع ایجاد می­کنند. مصداق بارز این کلام جمله «بهترین تخریب بدترین دفاع است» هست. فرض کنید با کثافات و آلودگی بر روی دیوار بنویسند: لطفاً پاکیزه باشید!

بازه زمانی شعارهای ایجاد شده در سطح شهر از حیث زمانی کوتاه و متعلق به زمان پس از فضای رسانه­ای موضوع هستند.

شهرداری تهران پس از شیوع دیوارنویسی پس از انتخابات ریاست جمهوری دهم در تهران خیلی سریع اقدام به حذف شعارهای مربوطه کرد و از مخدوش شدن جلوه های بصری شهر جلوگیری کرد.

در شعارهای مربوطه واژه «بی­حجاب» ذکر شده نه «بدحجاب» که امری مطلق محسوب می­شود و گزاره­ای عجیب و قابل تأمل می­نماید.

نتیجه گیری این قضیه با شما! افراد معتقد سال 1389 شمسی چنین تبلیغ می­کنند؟ یا این که برخی به دنبال ضد تبلیغ هستند؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 17:13  توسط   | 

درست و صحیح سر جای خودمان

سریال آشپزباشی در نظر خیلی ها سطحی و فقط سرگرم کننده است ولی من این طور فکر نمی کنم. مشکل ما همیشه این بوده که نتونستیم در جایی که بوده ایم و هستیم عاشقانه و درست کار کنیم؛ دارم در مورد مرد آشپزباشی حرف می زنم. تا به حال به این فکر کرده بودید که شغل آشپزی این قدر حرف واسه گفتن داشته باشه. یک کم عمیقتر به کاری که میکنیم نگاه کنیم، البته باید آموزش ببینیم و یاد بگیریم. ما ایرانیها کمتر یاد می گیریم و از بیشتر چیزها سطحی رد میشیم. راستی که یه نانوا باید رقص پا داشته باشه تا بشه بهش گفت نانوا! کاملاً به این موضوع اعتقاد دارم که چون به بخش های مختلف زندگیمون نگاه زیبا و خوشگل! نداریم ازش لذت نمیبریم. شدم خود آنتونی رابینز!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 20:31  توسط   | 

نمیدونم! شاید

دیروز مجتبی حسینی می گفت مطمئنم خدا واسه تموم این دادن و گرفتن ها برنامه داره

واسه من که مجتبی رو می شناسم و می دونم الآن خراب سیاست و سیاست خرابه این حرفش معنی زیادی داشت و بدجوری ذهنم رو به خودش مشغول کرد.

در واقع این حرف رو کسی زد که می تونست خیلی چیزهای مادی داشته باشه و وارد دستگاه بشه، ولی این کار رو نکرد و حاضر نشد به هر قیمتی قلم بزنه.

ترانه (به تو مدیونم) رضا صادقی رو مخمه، شاید حرف دل امثال مجتبی باشه هر چند که ...

به تو مدیونم ، غرورمو شکستی عین شیشه
به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه
به تو مدیونم ، منو دادی به بی بها بهانه
به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه

به تو مدیونم و دینم رو ادا می کنم ، حتما
جونمم می دم و می بینی پای حرفمم می مونم
به تو مدیونم و دینم رو ادا می کنم ، حتما
واسه این که تو خجالت محبتات نمونم
جونمم می دم و می بینی پای حرفمم می مونم

به تو مدیونم ، به تو مدیونم



+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 18:12  توسط   | 

فرهنگ و تخم مرغ و دانش آموز!

امروز با سید رفتیم دنبال کار فرهنگی!

مهم نیست سید کیه؛ این که همترمیم توی دانشکده بود، دختر خانم همترمیمون رو به همسری انتخاب کرد، سربازی و الآن دنبال عروسیشه!

اطراف میدون رسالت چند تا مدرسه بود که برای تدریس بهشون مراجعه کردیم، گفتم که رفتیم دنبال کار فرهنگی! منتها نمیدونستیم این بخش خصوصی مدرسه ها رو هم ترکونده

طرف مدیر دبیرستان بود و میگفت شرکتهای خصوصی که معلم دارند طبق ضوابط و شرایطی طرف قرارداد آموزش و پرورش می شوند و معلم ها رو معرفی میکنند

هر چی فکر کردم اسم این شرکتهای خصوصی رو چی بذارم چیزی به ذهنم نرسید؛ مثلاً شرکتهای دربرگیرنده، حاوی، محتوی معلم یا شاید هم توزیع کننده یا اصلاً پرورش دهنده مرغ و تخم مرغ! این ابتکار وزیر نابغه قبلی آموزش و پرورش بود که البته وزیر فعلی درصدد اصلاحش برآمده

بگذریم که حالا خودمون هم همین جوری به صورت شخصی، نه خصوصی قرار بود بریم تدریس! آخه ما بچه های خوبی هستیم، بالأخره باید یه فرقی با بقیه بکنیم!

سید ما کار براش لازم عینیه و واسه من واجب کفایی که اگر سایر امور مالیه کفایتم کنه شاید بهش فکر نکنم، هر چند که گفتم کار فرهنگیه!

ولی در کل تجربه خوبی بود، مخصوصاً یه ساعتی که پیش مدیر یکی از دبیرستانهای شاهد بود، کلی بهمون اطلاعات مفید داد، این که اوضاع نسبت به هفت، هشت سال قبل که من و سید پشت میز مینشستیم خیلی فرق کرده، تعداد دانش آموزها خیلی کمتر شده و به طور کلی اون تب و تاب معلم و شاگردی خوابیده و به قول معروف شاخ روزهای شلوغی مدارس شکسته و حالا دانش آموزها میتونن دو نفری یا اگر خوش شانس باشن یک نفری پشت نیمکت مدارس بشینن و نگران این نباشن که الآن دستشون به دست بغل دستی میخوره و کتاب طرف خط خطی میشه!

حال کردی چقدر قشنگ دوران مدرسه رو توصیف کردم!

بنده خدا ۲۸ سال سابقه کار داشت و معلوم بود که آدم حسابیه! میگفت در شأن معلم ها نیست که برن راننده آژانس بشن یا دفتر املاک باز کنن ولی واقعیت اینه که خیلی از ما معلمها تک بعدی بار اومده ایم و اگر معلمی رو مثلاً از من بگیرن هیچ کار دیگه ای نمیتونم انجام بدم! میگفت فرم بازنشستگی پیش از موعدم رو خیلی وقت پیش پر کرده ام ولی وقتی فکر این رو میکنم که وقتی بازنشسته بشم چکار باید بکنم بیخیال پیگیری پرونده میشم!

راستش رو بخوای خیلی با صداقت طرف حال کردم، حرفش عین حقیقت بود، اغلب ما آدمها تک بعدی بزرگ میشیم و این خیلی بده. بعدش هم این که کار تا لب گور واسه مرد حرمته و احترام.

خسته شدم. زیاد حرف زدم. پستهای وبلاگ باید کوتاه باشن و مختصر.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 23:41  توسط   | 

خیلی ساده تر از این حرف ها، شاید به زعم من

مستأجرمون بودند

یعنی همسایمون بودند

یه زن و مرد جوون که بچه نداشتند

و زیر زمین خونه ما رو بخاطر هزینه کمتر برای سکونت انتخاب کرده بودند

گفته بود شوهرم سنندجی است و خودم تهرانی

می گفت دو سال سنندج زندگی کرده بودند و بعد اومده بودند تهران

خرجیشون در نمی اومده

مرد خانواده تو آژانس کار میکرد

از خونه ما که بلند شدند دیگه ازشون خبر نداشتیم

آخه حتی واسه هزینه زیر زمین هم دچار مشکل شدند

پدر و مادر دختر معلم بودند و نفهمیدم چرا دخترشون رو به یه شهر غریبه

و آدمی که نمی شناختندش داده بودند

مثل این که به صورت تصادفی با هم آشنا شده بودند

پدر و مادر دختر خیلی هزینه کردند و حتی پدرم میگفت پول پیش خونه

و گاهی کرایه خونه رو پدر و مادر دختر میدادند تا زندگی دخترشون ادامه پیدا کنه

اما ادامه پیدا نکرد

دو تا کوچه بالاتر یه خونه کوچکتر از زیر زمین ما پیدا کرده بودند اما ...

سه تا نقطه گذاشتم چون نمیدونم بی پولی باعث شد از هم جدا بشن

یا مسئله دیگری در کار بود

گفتند طلاق گرفتند

پسر به سنندج برگشت

و دختر پیش پدر و مادر فرهنگی اش

موضوع به همین سادگی بود، اصلاً باورم نمیشه به این راحتی از هم جدا شده باشن

و سخت تر از اون وقتی به این فکر میکنم نکنه هم رو دوست داشته بودند ولی بخاطر

مشکلات مالی از هم جدا شدن خراب میشم

یه تخت خواب دو نفره فرفورژه داشتن که تا همین چند وقت پیش هم خونه ما بود

چون جا نداشتند به خونه جدیدشون ببرند

احتمالاً خاطرات زیادی داشتند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 22:59  توسط   | 

واسه پیاده دنیا

عشق و خاکی در کار نیست!

مخم متورم شده، کله ام هم باد کرده

سر کلاس اول نشسته ام و مات و مبهم به تخته نگاه میکنم

که معلم داره الف و ب رو از اول میگه

ولی خداییش خیلی حال میده

تولد دوبارس

ترانه زیر از آلبوم رضا صادقیه که همین جوری باهاش حال کردم، قصه دنیاست!

گفتم که فکر بد نکنید!

 

چه تو قصه چه حقیقت

یکی بود یکی نبود

این جدایی های مبهم

کار دنیای حسوده

آخر حکایت عشق

نرسید کلاغه خونه

شده این پایان کهنه

واسه دنیا یه بهونه

دلک مونده و روندم

شده بازیچه هر دست

دیگه باورش نمیشه

که هنوز هم هست و زنده است

دارم از نفس میفتم

از دلم خبر نداری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 1:5  توسط   |